سفر به سیاهکل (شمال)
سلام عشق من
1 شنبه صبح زود بابایی من زود بیدار کرد گفت پاشو اماده شو بریم طالقان کنار سد به مامان باباهامونم میگیم که بیان ولی من اصلا حس رفتن نداشتم بی حوصله بودم به مامانم زنگ زدم گفت بریم الموت ولی بخاطر پیچ جاده ما قبول نکردیم چون ترسیدم حالت بهم بخوره مامان بابا احسان هم نیومدن تا اخر من گفتم بریم شمال پیش سونیا دوستم تماس گرفتیم اونا لاهیجان بودن خونه مادر شوهرش گفت جاده زیاد شلوغ نیست راه بیوفتید دیگه من سریع وسیله جمع کردم ولی مامی جون نتونست بیاد فقط خاله نگین رو بردیم منم لوبیا سبز گرفته بودم دیدم اگه تو خونه باشه خراب میشه دادم به مامان جون برام پاک کنه تا من از شمال بیام شانس اوردم وگرنه چغل میشد.بعد ناهار رو رفتیم رشت رستوران تک خوردیم وایییییییییییییی خیلی گرم بود من همش می ترسیدم که مریض بشی همش کولر روشن بود ولی امان از بنزین خیلی مصرف شد همشم ازاد زدیم ولی فدای سرت .از رطوبت زیاد همینکه شیشه رو دادیم پایین عینک افتابی بابایی بخار کرد. تا بعد رفتیم سیاهکل پاشاکی خونه مامان بابای سونیا و اردلان خیلی خوش گذشت اونجا هم کولر گازی بود حسابی خنک بودش. سونیا هم الان 4 ماهشه نی نی دختر داره وای شکمش خیلی بزرگ بود .
همش مامی جون وبابایی زنگ میزدن سفارش تو رو میکردن که نکنه پشه نیشش بزنه یا گرمش بشه .گفتن اگه پشه نیشش بزنه اصلا خونه نیاید.کلی مراقبت بودیم جیگر مامان تازه تو راه هم کونتو با اب معدنی میشستم تا نسوزی.تا اینکه امروز ظهر راه افتادیم رفتیم رشت ناهار رو رستوران محمود خوردیماونجا همه عاشق خندهات شده بودن گلم. می خواستیم بریم محرم ولی 2 کیلومتر صف بود غذاش هم فوقع العاده بود ساعت 4 هم حرکت کردیم به سمت خونه تازه رسدیم کلی خسته ام دست مامان جون (مادر شوهرم) درد نکنه گفت شام درست نکن بیا پایین





سفر به سیاهکل (شمال)
